زندگی
زندگي دفتري از خاطره هاست
يک نفر در دل شب
يک نفر در دل خاک
يک نفر همدم خوشبختي هاست
يک نفر همسفر سختي هاست
چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد
ما همه همسفريم ...

زندگي دفتري از خاطره هاست
يک نفر در دل شب
يک نفر در دل خاک
يک نفر همدم خوشبختي هاست
يک نفر همسفر سختي هاست
چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد
ما همه همسفريم ...

اي تفاهم عميق نگاهم!
تو از تبار كدامين قبيله اي و حرفهايت از كدامين ديار؟
حرفهايي كه با ترنمش سبز مي شوم
تو احساس كلامت را به كدامين آفتاب پيوند زدي؟
و صداي تو از كدامين باران, رنگ گرفت
كه مهربان ترين آهنگ محبت است؟
چشم هايت بهار كوچه هاي احساس را به وام داشت
و دست هايت التيام من
تو در متن زيباترين واژه ها مي درخشي
و در لهجه احساس و باغ موسيقي ام, صداي تو جاري است.
روزي هزاران بار تو را مي سرايم
تويي كه در شتاب ثانيه ها, مهر را به دنبال مي كشي
اي تفاهم عميق نگاهم

خدا با ما چه كرد ؟
من اين ور دنيا
در سياهي در چشم مجهول مرد
با صبح مه گرفته يك بوسه
از شيب آوازهاي كج
در بعد از ظهر سياه پشت ديوار
اسير
تو آن ور دنيا
هنوز دستهايت را مي بافي
و عشق با ارتفاعي از پيراهن چهارخانه مردي
آمد و نيامده
تمام مي شديم
حالا,
خدا شوخي اش گرفته!
آن هم با فسيل اين همه گريه هايت!
شانه هايت را كم دارم.

...و من هجوم غم جدايي را
در كالبد گنجشك مرده اي
كه از بچه ها سنگ خورده بود
پنهان كردم
و گنجشك را هم در خاك
تا سردي خاك
انتقامم را از غم بگيرد.

چه خوش گفت سهراب
((و صداي كلاغي كه پريد))
از سر شاخه درختي سرد
اين هوا پاييزي است
كه محبت در آن يخ زده است
جوجه كوچك من
تواني برايش نيست
به كجا مي رود آن؟
دنبال چه كسي مي گردد؟
آيا مي يابد
آن دانه رنگين محبت را؟
به مزاجش خوش نيست,
چرا كه اونچشيده هيچگاه
طعم شيرين محبت را...

من خيالاتي شدم يا اينكه اينجايي هنوز
واقعي هستي و يا همجنس رويايي هنوز
مي ترسم مبادا سايه هايت گم شود
گر چه در چشمان من هرروز پيدايي هنوز
با وجودي كه تو مثل يك حبابي, گفته اند:
در خيال عاشقم مانند دريايي هنوز
پنجره عكس تو را در دست دارد نازنين
چونكه مي داند كه تو تصوير زيبايي هنوز
چشمهايت را نگير از من,كمي بگذار تا
اينكه از چشمت بفهم بهترين هايي هنوز
بيت آخر رسيد سايه ات كم رنگ شد
وهم شيرينم!نرو ,اينجا تو از مايي هنوز

باورم كن اي ستاره
مثل قطره...
مثل چشمه...
مثل دريا
مثل ماه و مثل خورشيد هميشه تابان
باورم كن
مثل پرواز پرنده
مثل پرپر زدن پروانه ها
باورم كن...مثل من...
كه درين كوچه هاي دلتنگي
در سكوت كلبه هاي پرفروغ درويشان
با صداي پر نواي باد و باران
زير نور ماه و فانوس
گيرم آرام
اي وجودم, اي ستاره
باورم كن

به که باید دل داد؟
به که باید پیوست؟
و به چشمان که باید خندید؟
به نسیم گذرا
,به گل اطلس و یاس سفید
به کبوتر حرم
,یا به مهتاب خدا؟
به که باید پیوست؟
به عبور گل سرخ
,یا به تکرار نگاه
,یا صدای نفس چلچله ها
,یا به یک برگ خزان دیده سرد؟
به که باید دل داد؟
به یکی مرد بزرگ
,یا به یک کودک شیطان شرور
یا به یک نغمه شاد؟
به که باید پیوست؟
به یکی رود زلال
,یا به یک رشته پیچیده کوه
,یا به یک کوچ پر از عشق پرستوی قشنگ؟
به که باید خندید؟
به نگاه تر یک پروانه
,یا به یک شعله مستانه شمع
,یا به یک روشنی تار دل دیوانه؟
به که باید خندید؟
به که باید پیوست؟

... يكي نبود و يكي بود زير سقف كبود...
دوباره قصه مادربزرگ تكراريست
دوباره قصه مادربزرگ تكراريست
دوباره قصه مادربزرگ تكراريست...
آره قصه مادربزرگ تكراري بود
ولي من دوسش داشتم با همه
تكراري بودنش.
اون رفت ولي قصه هاي تكراريش
واسه هميشه برام موند.
چه غريبونه از اين دنيا رفتي
خدا رحمتت كنه عزيز.

داني كه چرا طفل به هنگام تولد
با ضجه و بي تابي وفرياد و فغانست؟
با آنكه برون آمده از مجلس زندان
و امروز در اين عرصه آزاد جهانست
با آنكه در آنجا همه خون بوده خوراكش
وينجا شكرش در لب شيرين به دهانست
زانست كه در لوح ازل ديده عالم
بر عالميان جاي چه ذل و چه عيانست
داند كه در اين نشاه چه ها بر سرش آيد
بيچاره از لحظه اول نگرانست!
